حامد همکار من و کارشناس فروش بیمه است برایم تعریف میکرد: یک روز صبح که از مجتمع مسکونی اش بیرون آمد چشمش به پارچه های مشکی تسلیت و عکس اعلامیه ترحیم افتاد!

  خدایا می شناسمش این همسایه ی خودمونه چند باری دیده بودمش همون پسر جوون مودب بود. علت فوتش رو از خانمی که اونجا بود و عینک آفتابی زده بود پرسیدم و جواب داد به دلیل نارسایی کلیه، ماهها تحت درمان و دیالیز و در نوبت کلیه بوده ولی درنهایت کلیه مناسب پیدا نشده . به دلیل مشکلات مالی، خانواده اش از خرید کلیه در بازار سیاه معذور بودند!

  حامد اشک از چشمانش جاری شد. خدایا! آخه چرا؟ چرا هنوز یک خانواده به دلیل نشناختن و نداشتن بیمه عمر، عزیز خودشون رو به این سادگی از دست میدن؟اما نه! مقصر آنها نیستند؛ مقصر منم، شخص “من” !  خدایا من هم در مرگ این جوان مقصرم من به همه بیمه عمر می فروختم ولی چرا در مجتمع مسکونی خودمون چند بروشور و کاتالوگ بیمه عمر نداده بودم ؟! چرابه همسایه هایمون معرفی نکرده بودم چرا کوتاهی کرده بودم ؟!

   ترس از رد شدن و پذیرفته نشدن توسط همسایه ها باعث شده بود اونها رو نادیده بگیرم و بیمه عمر رو به آنها معرفی نکنم. اگر این جوان بیمه عمر داشت الان سرنوشتش این نبود آخه چرا باید یه نفر فقط بدلیل نداشتن هزینه های درمانی به این راحتی جونش رو از دست بده؟!

   از غصه داشته دیوانه می شده برایم گفت به دفترش رفته ومستقیماً به سراغ لیست مشتریانی که تا آن موقع به بهانه ها و دلایل مختلف، به او “نه” گفته بودن. فقط یک چیز در ذهنش موج می زد: «اگر یکی از فرزندان شون یا حتی خودشون به سرنوشتی اون پسر جوون دچار بشن ، چطور خودم رو خواهم بخشید؟!»

   به تمام کسانی که برای بیمه عمر به او نه گفته بودن زنگ زد . اما این بار نیتش فقط آگاهی بخشی به مردم بود به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکرد حقوقش براش مهم نبود، ترس از نه شنیدن مهم نبود . اینکه دیگران درباره اش چی بگن هم مهم نبود فقط مهم کمک به دیگران بود.

  در عرض 3-4 ساعت با 50 نفری که به او مدتها قبل نه گفته بودند تماس گرفت! به 35 نفرشون بیمه عمر فروخت. عجیب بود! همونهایی که تا دیروز می گفتند “نه”، امروز می گفتند: «لطفاً شماره حساب و جمع کل حق بیمه را اعلام کنید تا واریز کنیم!»چه اتفاقی افتاده بود؟ اونها که همون افراد دیروزی بودند. همون مبالغ رو هم بابت همان بیمه عمر می خواستن بپردازن.

   حامد میگفت هیچ چیز تغییر نکرده بوده. به جز یک چیز: «قصد و نیت من برای فروش بیمه عمر». با اینکه اون 15 نفر خودشون انتخاب کرده بودن که راهشون چی باشه .من تلاشم رو کرده بودم و قلبا خوشحال بودم

او نجات زندگی آن 35 نفر را مدیون آن جوان مرحوم 22 ساله بود! روحش شاد .

0 پیام

پیام خود را برای ما ارسال نمایید. انصراف